وقتی وارد ميشوی حس ميکنی قدم در قبرستان زنده ها گذاشته ای.
نبايد به اطرافت توجه داشته باشی. نبايد به هيچ کدام نگاه کنی.اگر نه مجبوری درد تمامشان را لمس کنی و به جان بخری. اينجا از چهره همه درد می پاشد.چهره ها متفاوت است . همه اخم دارند. غم دارند. زندانی دارند. همه درد......درد. زندان. ديوار. ميله.ميله اهنی.............آزادی.
چقدر ديوارها بلندند! از کنارشان ميگذری .آن طرف دنيای ديگريست.آن طرف ديوار انواع آدم ها را ميتوانی پيدا کنی. سارق زاهد قاتل عاشق کلاهبردار مسلم و........همسر من.
نه نگاه نکن! امروز هم مثل هميشه اولش خودم را نگه داشتم و نگاه نکردم ولی پس از گذشت يک ربع ناخود اگاه ديدمشان و
دختری ۵-۴ ساله سالن را روی سرش گرفته. تازه از سالن ملاقات آمده. پرش را ميخواهد اکبر را ميخواهد بابا را ... و مادرش به زور آب نبات راضی اش ميکند که بابا نميتواند بيايد چرا که بابا رفته پشت ديوار بلند برای تنها دختر قشنگش پفک بخرد .
نميدانم دختر تا کی بايد منتظر بابای پفک به دست باشد تا بيايد و ...
بعد از سر و کله زدن با مامور ملاقات تونستم برم داخل.
مسعود پشت ميله و شيشه و سيبيل.
لاغر شده و دندانش هنوز درد ميکنه .
لباس گرم دارد ( خيالم راحت شد)
می گويد تخت بغلی اش را فردا ميخواهند اعدام کنند.
خيلی ناراحت است و اعصابش به هم ريخته
میپرسم همانی که آرزو داشت کتانی بپوشد و بار ديگر فوتبال بازی کند؟
نميتونم ناراحتياش را ببينم. ضعيف ميشوم و چشم هايم پر از اشک ميشود .سعی ميکنم مسعود نفهمد ولی مگر ميتوانم چيزی را از اون پنهان کنم؟
ميگويد بلاخره تمام ميشود.
ما هنوز از زندگی مشترک چيزی درک نکرده ايم .۱ روز بعد از ازدواجمان مسعود رفت زندان.
زمان ميگذرد زمانه نيز هم.
يک بار يکی پرسيد ميدانی چرا ديوانه ها را در تيمارستان نگه ميدارند؟
گفت: تا ما که بيرونيم فکر کنيم خيلی عاقليم
