ادامه مطلب
در خانه ای ویلایی با سقف چوبی و در اتاقی که کنج بود و سقف آن چوبی آن کج. یادش به خیر. خانه ما حیاط داشت با دو تا درخت و گل های رز و در زمستان هم گل مورد علاقه من بدون اینکه تخم آن را کاشته باشیم به حیاط ما می آمد و من همیشه منتظر زمستان بودم تا بیاید و نرگس هم بدون ناز و عشوه گل های دیگر بیاید.
خانه همیشه منتظر من بود تا برسم و اون وقت تخته نرد بود و حریف هایی مثل بابام و مهرداد و کل کل های همیشه گی.
تابستان ها بساط جوجه کباب و باقی قضایا به راه بود. بابا با تار خودش پای ذغال های داغ در حیاط حال می کرد و مامان، مهرداد و من با آهنگ هایش صدایمان را بلند می کردیم و می خواندیم و می خندیدیم.
زمستان ها باران های تمام نشدنی و برهی اوقات کسل کننده رشت در خانه ما جوری دیگر بود. صدای برخورد باران با سقف خانه ترانه بود. باران بر روی سقف خانه ما ضرب می گرفت. اصلا خانه حتی در زمان سکوتش هم انگار ترانه می خواند.
پاییز اما در خانه ما رنگی خاص داشت. پیچک های روی دیوار هزار رنگ می شدند. پیچک ها نصف دیوار حیاط ما را خورده بودند. ساعت ها در حیاط با مهرداد بازی رنگ می کردیم. هر کس رنگ های بیشتری در پیچک ها کشف می کرد، برنده میشد.
بهارها برای من بوی کتلت می داد. از بچه گی عاشق کتلت با سیب زمینی بودم و بهار که از راه می رسید، بوی کتلت همه جا را بر می داشت. انگار مردم در خانه، مدرسه و خیابان ها کتلت درست می کردند. حتی لباس های نو هم بوی کتلت می داد.
می رفتیم کوه نوردی. هیچ کجا جنگل های گیلان را ندارد. سیاهکل، دیلمان، ماسوله. ما هم برای خانه خاک کوهستان را سوغات می آوردیم و همه جا پخشش می کردیم.
#
من دانشجوی اراک شدم و از آن خانه رفتم اما خانه هنوز منتظر من بود. هروقت ساعت 5 صبح از سفر 8 ساعته به خانه بر میگشتم، باز هم صدای موسیقی بلند می شد و مهرداد هم که هیچ وقت صبح زود بیدار نمی شد، می آمد به استقبالم و بعد در آغوش برادرم تا ظهر می خوابیدم.
یادش به خیر. سیگار کشیدن های دزدکی من و مهرداد و بقیه دوست هایمان هم ماجرایی داشت. بابا از سیگار متنفر بود و من و مهرداد همیشه بعد از ناهار یا شام دربه در دنبال جایی بودیم برای سیگار کشیدن و اتاقی که در کنج است، برای کارهای مخفیانه آدم بزرگ ها مناسب بود. می چپیدیم در اتاق من، پنجره رو به درخت ها را باز می کردیم و به قول خودمون "دی دی ادو می کردیم". بابا همیشه می فهمید اما خیلی اوقات به روی خودش نمی آورد. هرچند که چند بار عصبانیتش را با صدای بلند و یا تیکه های ظریف به سمت ما پرتاب کرد.
#
من و مهرداد هر کدام به سمتی رفتیم. من تهران مشغول کار و زندگی شدم و مهرداد هزاران کیلومتر آن سو تر. اما خانه همچنان منتظر ما بود تا دوباره صدای موسیقی را دیوانه وار بلند و چراغ ها را خاموش کنیم و نورها را به رقص در آموریم و بخندیم و دست در دست هم برقصیم. منتظر بود من با چند تا از دوست هایم از اراک یا تهران بیایم. منتظر بود تا شور و شادی مهرداد را در خودش جای دهد و با ما بخندد. منتظر بوی خورشت بادمجان مامان با سیر تازه و زیتون پرورده بود. شاید صدای تار بابا خانه را سرپا نگه داشته بود.
هربار به رشت برمی گشتم خانه را پیرتر از دفعه قبل می دیدم. نم و رطوبت رشت پدرش را درآورده بود.
خانه پیر شد. انگار از انتظار کشیدن خسته شده بود و منتظر مرگ بود. خانه ما چندی پیش مرد و جای آن قرار است چند آپارتمان لوس و ننر ساخته بشن. آپارتمان هایی کوچک با ناز و افاده های الکی.
م من دلتنگ. دلتنگ خانه خودمان و اتاقم.
ای کاش آوارها روی درخت ها و گل ها و پیچک ها نریزند. جایی که نرگس می آمد. راستی الان هم زمستان است، نمی دانم باز هم نرگس درآمده یا نه؟ ای کاش نیامده باشد تا خانه را اینجوری نبیند.
حماس و اسراییل هر دویشان با همدیگر من را آسفالت کرده اند.
اگر از حمله اسراییل به غزه ۲۰ روز می گذرد من در این ۲۰ روز نزدیک به ۴۰ یا ۴۵ برنامه راجع به این جنگ رفته ام و البته تا جنگ هست همایش و سخنرانی و راهپیمایی و .... هم ادامه دارد.
من در این ۲۰ روز تقریبا هرهفته پس از نماز پرشکوه جمعه، با امت همیشه در صحنه حزب الله در راهپیمایی حمایت از مردم غزه همراه می شوم و دربه در به دنبال مقامات و مسوولین نظام جهموری اسلامی که برای حمایت از مردم غزه آمده اند، می گردم تا چند کلمه ای راجع به این جنایت بشری صحبت کنند. هر چند که لقمه چربی نصیبم نمی شود. یعنی خبر مهمی به دست نمی آید.
در راستای این وظیفه انسانی و خبررسانی از اوضاع و احوال حامیان غزه و حماس، چند روز پیش برای بار چندم به مراسمی در دفتر مطالعات وزارت امور خارجه دعوت شدم. عنوان مراسم جذاب بود.«گردهمایی انجمن دیپلماتیک بانوان ایران و همسران سفرای کشوهای اسلامی در ایران». این مراسم از این منظر برایم جالب بود که در طی این چند ماه حضور در وزارت خارجه، یک زن ایرانی دیپلمات را ندیده بودم و تاسف می خوردم که چرا در حوزه کاریم تا الان برای مصاحبه به سراغ این زنان دیپلمات نرفته ام!
حیاط دفتر مطالعات وزارت امورخارجه، واقع در خیابان نیاوران از ماشین های جورواجور با پلاک های سیاسی پر شده است و من که از سربالایی نفس گیر کوچه می رسم، با دیدن این ماشین ها حالم جا می آید.
همسران سفیران جمع شده اند و من غیراز چند زن با چادرهای سیاه، زن ایرانی دیگری نمی بینم. هسران سفرای کشورهایی مانند يمن، مراكش، نيجريه، مالزي، عراق، لبنان، سودان، پاكستان، مصر، موريتاني، بوسني، كنيا، عمان، اندونزي، مالي، بحرین و ... دور هم جمع شده بودند. این زنان که هر کدام 100 دلار بابت خرید بلیط برای حضور در این مراسم پرداخته اند، لباس ها و رفتارشان بیش از هرچیز جلب توجه می کرد. مثلا قهقه های همسر سفیر پاکستان با کت و شلوار و روسری که مانند بی نظیر بوتو بر سر داشت (که البته آن را هنگام صرف نهار برداشت) ، سقف را پایین می ریخت یا همسر سفیر مصر و لبنان و مالزی هم با حجابی نصفه و نیمه و لباس هایی که گویی همان وقت از بهترین فروشگاه های پاریس خریده اند، از قرار هفته آینده شان برای خرید و صرف شام صحبت می کردند.
بی صبرانه منتظر ورود زنان دیپلماتیک کشور بودم که مراسم با سخنرانی دختر سفیر فلسطین آغاز شد. «سلام زواوي» فحش می دهد به اسراییل و وقتی مشکلات جهان عرب را حل کرد، آرام می شود تا بقیه زنان نیز بگویند که دلشان برای کودکان غزه می سوزد.
غیر از 2 یا 3 زن ایرانی با چادرهای مشکی، زن ایرانی دیگری نمی بینم. سخنرانی ها به زبان انگلیسی یا عربی ایراد می شود و خبری از مترجم نیست. با سختی و سواد نیم بند و با همکاری سایر خبرنگاران متوجه آنچه می گویند می شوم. زنان سفرای کشورهای اسلامی با لهجه عربی، انگلیسی صحبت می کنند و برای خبرنگاران آزار دهنده است.
بالاخره نوبت سخنرانی زنان دیپلماتیک ایران می شود.همسر علی رضا شیخ عطار، معاون وزیر امورخارجه تنها زنی از ایران است که صحبت می کند و همسر منوچهر متکی هم به فرستادن نماینده ای برای اعلام حمایت خود را از مردم غزه اکتفا کرده است. همسر شیخ عطار شروع به سخنرانی به زبان انگلیسی می کند و ما خبرنگاران حاضر در مراسم آرزو کردیم ای کاش همان زنان عرب با همان لهجه عربی، انگلیسی صحبت می کردند تا حداقل اگر همه مطالب را متوجه نمی شویم، نصف آن را بفهمیم! همسر معاون وزیر امورخارجه کشورمان بنا به دلایلی که قابل درک نبود، اصرار عجیبی داشت که به زبان انگلیسی سخنرانی کند و در نهایت ما هم که اوضاع را این گونه دیدیم، حدس زدیم ایشان چه مسایلی را می گوید و همان را در محکومیت اسراییل و جنگ و خون کودکان غزه و غیره نوشتیم.البته همه ما دیگر در این چند وقت حرف های راجع به غزه را از بر شده ایم بنابراین کار سختی نبود که تراوشات ذهنی خودمان را به جای صحبت های همسر شیخ عطار بنویسیم.
در پایان این مراسم فیلمی از اوضاع و احوال غزه نمایش داده شد و زنان با گوشه های دستمال هایی که از قبل تهیه کرده بودند، دو قطره اشک خود را پاک کردند و سپس همگی به صرف نهار دعوت شدیم. میز مالامال از انواع و اقسام غذاهای کشورهای مختلف بود. هرکدام از همسران سفرای کشورهای اسلامی، غذاهای کشور خود را آورده بودند و ما هم که تا کنون غذاهای آفریقایی و عربی نخورده بودیم، با در نظر گرفتن شکل و بوی غذاها، چند نوع را انتخاب کرده و البته خوردن نصفه قاشقی از هر کدام غذاها کافی بود که به اشتباهمان پی ببریم و تا دو روز تاوان این اشتباه را با معده درد و حالت تهوع بدهیم.
(تا حالا غذایی به بدطعمی غذاهای آفاریقایی نخورده و نشنیده ام)
بهرحال این مراسم به پایان رسید و شاید این برنامه هم در فهرست برنامه های حمایت های دیپلماتیک ایران از غزه گنجانده شده و مدیران وزارت امورخارجه درباره آن گزارش ها بنویسند. لابد این برنامه از نظر انان می تواند تاثیرات بسیار مهمی در جنگ غزه داشته باشد. اما سنوال این است که چگونه می توان برای آتش بس در غزه گام برداشت.
کار...
و دیگر هیچ...
آن را در اینجا بخوانید
به خدا سازشگر نشدم. خب با مشایی همفکرم. اشکال داره؟
یک یادداشت نوشتم در مقام دفاع از رحیم مشایی. آن را اینجابخوانید.فقط بد و بیراه نثارم نکنید.
خاطرات هفته نامه ندای اصلاحات که مسعود را با موهای آشفته و لباس های نامرتب دیدم و خاطره آشنایی با او در این هفته نامه بریم پررنگ تر از باقی ماجراهایش است. هیچ وقت یادم نمی رود برای بار اول که مسعود را دیدم با دقیقا دو ساعت و نیم تاخیر همیشگی او٫ در این هفته نامه ی جوانمرگ شده بود.
نشریه عطریاس اما برایم جدی تر بود. خب مسعود دیگر آنجا کار نمی کرد و بالطبع من حواسم به کارم بود. یادم می آید مهر ماه سال ۸۲ بود. از تعطیلات تابستانی به اراک برگشتم و دیدم دوستانم با شوق از انتشار هفته نامه ای با مدیرمسوولی داود باقری و سردبیری فریبا آباقری سخن می گویند.
هرچند که بعد از مدتی این شور و شوق ها بنا به دلایلی خوابید٫ اما شاید این هفته نامه را بتوان آغاز فعالیت جدی من در مطبوعات دانست.
از مشکلات آب اراک گرفته تا معضلات وحشتناک حاشیه شهر٫ از مشکلات کلان زنان تا مصاحبه های مطبوعاتی و ...
رشته ام در دانشگاه ارتباطات با گرایش روزنامه نگاری بود اما بدون هیچ تردیدی می گویم در عطریاس تجربه آموختم و با گزارش نویسی آشنا شدم.
هفته پیش سالگرد تولد این نشریه بود و دوستانی که روزی با هم همکار بودیم٫ از من خواستند درباره آن مطلبی بنویسم٫ اما شاید به دلیل احساسات شخصی ام نتوانستم مطلبی بنویسم.
مسعود مطلبی در باره این نشریه نوشته است و من فکر می کنم راست می گوید:
مانند خانه پدری است....
یادداشت مسعود:
شبيه خانه پدري است. وقتي در شهرستان نشريه چاپ ميشود يعني يك اتفاق فرهنگي مهم، يعني بخشي از هنرمندان، نويسندگي و بچههاي آنجا فرصت مييابند تا خود و هنر خودشان را عرضه كنند. نشريه فرصتي است براي آگاهي بخشي، فرصتي تا آنان با يك زبان متفاوت از زبان رسمي رسانههاي كلان با شهروندان و همشهريان سخن بگويند. همه ما در مدرسه روزنامه ديواري را تجربه كرده ايم و چه لذتي داشت وقتي آن مقواي بزرگ بعد از چندين روز نقاشي و نگارش به دستور ناظم مدرسه بر روي ديوار كريدر نصب ميشد !
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
حکایت مردی با خطوط بی قرار...
اردشير محصص در سن هفتاد سالگي در شهر نيويورک درگذشت! خبر کوتاه بود و بايد باور مي کرديم که غول بزرگ طراحي و کاريکاتور ايران به خواب ابدي رفته است.
شايد حالا اغلب جوانان ايرانی براي نخستين بار نام ، اردشير محصص را در قالب خبر مرگ وي بشنوند و خواندن چند سطر درباره زندگي و آثار اين تصوير ساز ايراني مي تواند راهي باشد به سوي شناختن مردي که با تصاوير طنز آلودش شهرت جهاني يافته بود . اگر چه همچنان هم در وطن خويش غريب است و در غربت هم دست هایش می لرزید...!
« بيني بزرگ ، عينک تقريبا ً ته استکاني و کائوچويي ، چانه اي بر آمده ، خط ريش پهن ، پيشاني بلند و سري با موي کم ، همراه با نگاهي آرام و متفکر. اين طرح صورت اردشير محصص است ولي چهره او نيست. چهره او را بايد در قلب او جست در روح ناآرام و خطوط بي قرار آثارش... »
اردشیر محصص با مرگ به پایان نرسید زیرا که نامش با نام آورترین استادان طراحی و کاریکاتور جهان گره خورد . او در واقع تنها هنرمند ایرانی است که اعتبار بینالمللی و شهرت جهانی یافت و توانست با طرحهای طنزآلود و شوخیهای ذهن خلاق و تصاویر مالیخولیایی، جهانیان را به تکریم و تحسین در برابر خویش وادار کند و آثارش در معتبرترین نشریات بینالمللی منعکس شد.
ادامه مصاحبه مسعود را اینجا ببینید....
به مسعود می گویم اگر عبدالله نوری آمد و تایید صلاحیت شد به او و اگر نه این بار هم به خاتمی رای می دهم اما مسعود هنوز بر سر دوراهی مانده و میان شرکت و عدم شرکت در انتخابات مردد است.
خلاصه این که من هم به جمع یاران خاتمی پیوستم و تغییر موضع دادم.
باور نمی کنید؟ خبر را بخوانید. این یک سند رسمی است.
در حالی که این افراد در زندان حضور دارند اعضای خانواده آنان فارغ از هرگونه گرایش سیاسی و اجتماعی و یا بدون هیچ گناه و یا اقدامی باید برای آزادی و یا رسیدگی به پرونده عزیزانشان تلاش کنند. اعضای خانواده تنها به خاطر ارتباط عاطفی با بستگان نزدیک در کنار وکلای آن فرد، در جریان پرونده قرار می گیرند و گام به گام شاهد روند محکمه و یا مجازات آنان هستند و در این مسیر با ناملایمات و حتی مشکلات و سختیهایی مواجه میشوند که شرحی مفصل دارد و خود دفتری دیگر است.
پروانه اسانلو همسر منصور اسانلو یکی از همسرانی است که در طول مدت فعالیت شوهرش در سندیکای کارگران اتوبوسرانی شرکت واحد تهران، همواره در نقش بانویی صبور و بردبار مشکلات و سختیهای راه را بر دوش کشیدهاست.
او می گوید که در حال حاضر همسرش مدت 25 ماه متوالی در حبس به سر میبرد و این بار به رغم وضعیت جسمی خطرناک و نامساعد اسانلو تاکنون به وی مرخصی درمانی داده نشدهاست. پروانه از مشکلات زندگی شخصی میگوید ولی تاکید میکند که از شوهرش گلایهای ندارد، زیرا او تنها برای احقاق حقوق خود و سایر کارگران و در چارچوب قانون فعالیت کردهاست. چشمان پروانه سر شار از اضطراب است و اگرچه سعی میکند تا نگرانی را در صورت خستهاش پنهان کند، اما وقتی درباره ناراحتی قلبی و یا بخیه چشمهای اسانلو سخن میگوید صدایش میلرزد.
او از رفتار مقامهای مسئول گلایهمند است زیرا در تلویزیون دیده است که رئیس جمهوری ایران در پاسخ به خبرنگاران حاضر در نیویورک تاکید کرد که در ایران زندانیان با حضور وکیل مدافع و به صورت علنی محاکمه میشوند ولی در طی این مدت شاهد چنین رفتاری درابطه با همسرش منصور نبودهاست.
پروانه میداند مرخصی حق زندانیان است اما معلوم نیست چرا در طول این 25 ماه و حتی علی رغم بیماری و نیاز مبرم به معالجات پزشکی، حتی یک روز هم به همسرش مرخصی درمانی تعلق نگرفتهاست ؟
پروانه با بغض از انتقال همسرش به بیمارستان سخن می گوید و صراحتا اظهار می کند که نباید در هنگام درمان و یا معاینه پزشکی به او دست بند بزنند و این رفتاری است که اشک را در چشمان او و مادر منصور اسانلو ماندگار کرد.
این مصاحبه را در اینجا بخوانید
